اگه تو رو دوستت دارم خیلی زیاد ، منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم می خواد ، منو ببخش
منو ببخش ، اگه شبها ستاره ها رو میشمارم
منو ببخش ، اگه بهت خیلی میگم دوستت دارم
منو ببخش ، اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش ، اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است؟ نکند دل ديگري او را سير کرده است؟ خنديدم و گفتم: او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است. گفتم: امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است.
خنديد به سادگيم آيينه و گفت: احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم: از عشق من چنين سخن مگوي گفت: خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است.....

مدت ها بود براي ديدنت به اسمان چشم دو خته بودم
چون مي انديشيدم تو چون يک ستاره در اسمان دلم مي درخشيدي
مدت ها بود براي ديدنت به دريا چشم دو خته بودم
چون مي انديشيدم تو مانند يک دريا پاک وزلال هستي
اما امروز..... براي ديدنت به اتش خيره شده ام
چون ميدانم بعد از رفتنت وجودم را به اتش کشيدي

چقدر کلمه ی عشق برام غریب شده!!!
کلمه ای که امروزشده بازیچه ی لبهای دخترکها و پسرکهایی
که برای رسیدن بخواسته های غیرانسانی خودازآن استفاده می کنند.
عشق؟!
هر چی فکر می کنم نمی فهمم مفهوم این کلمه چیه
یعنی واقعاعشق کلمه ای هست که اینهاازش استفاده می کنند؟
بهتره یه سری به عشق های گذشته بزنیم.
اونا معنی عشق رو فهمیدند و درک کردند. عشق هایی مثل
شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون
اما نه نمی شه این عشق هارو قبول کرد. آخه کم کم به این نتیجه
می رسم که عشق های قدیمی ها هم کذایی بوده و زود گذر
مثل عشق های امروز
وای خدا جون!!!
الان آدم به جای اینکه عاشق بشه متنفر می شه ازهرچی عشقه
مثل خودم
یعنی قراره چه بلایی سر این آدمهای نادون بیاد که
یکی از بهترین و قشنگ ترین احساسات رو فراموش کردن؟
می گن زندگی بدون عشق مرگه
پس مرگ زندگی ما نزدیکه
در جمله ی آخر معنی عشق از نظر من
عشق یعنی دیوانگی...




عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو

قطره دلش دريا مي خواست . خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود . هر بار خدا ميگفت : « از قطره تا دريا راهيست طولاني ... راهي از رنج و عشق و صبوري ... هر قطره را لياقت دريا نيست ! »
قطره عبور كرد و گذشت ... قطره پشت سر گذاشت ... قطره ايستاد و منجمد شد ... قطره روان شد و راه افتاد ... قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت .
تا روزي كه خدا گفت : « امروز روز توست ! روز دريا شدن ! »
خدا قطره را به دريا رساند . قطره طعم دريا را چشيد ، طعم دريا شدن را ... اما ...
روزي قطره به خدا گفت : « از دريا بزرگ تر ، آيا از دريا بزرگ تر هم هست ؟ » ... خدا گفت : « هست » ... قطره گفت : « پس من آن را مي خواهم ، بزرگ ترين را ، بي نهايت را »
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : « اينجا بي نهايت است »
آدم عاشق بود ، دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد . اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت . آدم همه ي عشقش را توي يك قطره ريخت ، قطره از قلب عاشق عبور كرد و و قتي از چشم عاشق چكيد ، خدا گفت : « حالا تو بي نهايتي ... زيرا كه عكس من در اشك عاشق است ! »
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ای ز امروزها ديروزها
ديدگانم همچو دالان های تار
گونه هايم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد
خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به يکسو می روند
پرده های تيره ی دنيای من
چشم های ناشناسی مي خزند
روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با ياد من بيگانه ای
در بر آيينه می ماند به جای
تار مويی , نقش دستی , شانه ای
می رهم از خويش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افق ها دور و پنهان ميشود
می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند به چشم راه ها
ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
ادامه مطلب
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

